تبليغاتX
<> شعر های برگزیده

شعر های برگزیده




عید ات مبارک ای گل رعنا چه می کنی
می بویمت زعشق تو معنی چه می کنی

حاجت به ناز و عشوۀ حسن تو هیچ نیست
گلشن بنام توست مسمی چه می کنی

ذات پری کنیزی حسنت کند کمست
زین بیشتر بگو که تقاضا چه میکنی

یادم ز ملک خاطر خود می کشی برون
دانی که دوست دارمت اما چه میکنی

رویم فریب دست نوازش نمی خورد
محتاج بوسه را به دل آسا چه می کنی

کنج لبت به خنده مرا میبرد ز خویش
جاریست اشک دیده چو دریا چه می کنی

در کش مرا به عشوه به آغوش مهر خود
جان می کنم هنوز تماشا چه می کنی

کیف وصال نقد تو در لفظ و عده نیست
امروز من گذشت به فردا چه می کنی

جا کرده شمع روی تو در بزم دیده ام
پروانه ام به طوف تو رسوا چه می کنی

پیمانۀ لبان تو پر از شراب عشق
تقدیم تشنه ات لب مینا چه می کنی

وقتی که خنده می کنی با چشم خویشتن
از چشم من بپرس که شب ها چه می کنی

چشم تو نقش حسن کمال مصور است
بازش به نا محرم و اعدا چه می کنی

ملک دل شکستۀ من زیر پای توست
دل وقتی جای توست بگو جا چه می کنی

بر مژه پا بنه و در این سینه خواب کن
درمنزل حریر تو دیبا چه می کنی

داد خداست عشق من و این غنای توست
می خواهمت بس است تمنا چه می کنی

جان میدهم ترا و بگیر امتحان من
امابگو که با من " تنها " چه می کنی

شاعر .. حضرت بیدل




 

نوشته شده توسط نسیمه در دوشنبه هشتم مهر 1387 ساعت 2:21 موضوع | لینک ثابت




 

نوشته شده توسط نسیمه در شنبه ششم مهر 1387 ساعت 14:22 موضوع | لینک ثابت





مرا عاشق چنان باید که هر باری که برخیزد

قیامت های پرآتش ز هر سویی بر انگیزد


دلی خواهیم چون دوزخ که دوزخ را فرو سوزد


دو صد دریا بشوراند ز موج بحر نپرهیزد

چو شیری سوی جنگ آید دل او چون نهنگ آید


به جز خود هیچ نگذارد و با خود نیز بستیزد




امشبم تا به سحر دل به تمنای تو بود

تا سحر در نظرم نرگس شهلای تو بود

هر چه کردم که دل از خاطر تو برگيرم

نشد از بس همه جا ياد تو و جای تو بود

ياد باد از طرب دل که در آن جمع وصال

ديده تا قعر وجود محو تماشای تو بود

آن دو تا نرگس مست جام دلم را بشکست

وای از اين دل که اسير رخ زيبای تو بود

يادم از رنگ شراب آمد و وقت غروب

هر دو از رنگ دو تا زلف فريبای تو بود

من کجايم؟اينهمه بند و بلايم ز کجا؟

درد عشقی که همه وعدهء بی جای تو بود

حاليا وقت سحر آمد و شب خيمه کشيد

وه چه فرخنده شبی فرصت رويای تو بود


مبتلا دردی بديدم روزگارش چون بهار

جويبار ديدگانش که به دريای تو بود


شاعر . بهار


 

نوشته شده توسط نسیمه در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 ساعت 18:59 موضوع | لینک ثابت





 

ازهمه کس بریده ام  تا  به خدا رسیده ام

مهربشر نمی خرم رحمت حق چودیده ام


نازترین  نیا زها   ، بودن  با  نیا ز  بود

من به  اله  بی نیاز با  دل خود  رسیده ام


شاکرلطف حق منم، تا که به خدمتی رسم

اوکه جوازعالم است من به کجا رسیده ام


مکتب ومدرسه  ترا  ،  پیرمغان ز او ترا

من که زجام این جهان به منتهی رسیده ام


من چه غرورکرده ام؟ریشه دوانده دردلم

خود ارنی ولن تری  زگوش اورسیده ام


قامت بی ساز  دلم  در قلمت  حصار شد

ای شه بی حصرونفر تا نگهت رسیده ام


مرشد حق من تویی،واسطه را من چکنم

موج طراوتم دهی من به جرس رسیده ام


گله بی رقیب را ، حمله گرگ ومیش را

من چه نهایتش دهم تا به خمت رسیده ام


کس نشمردمرحمت،روح جهانی ای حمد

ازکه سراغ گیرمت،من به خودت رسیده ام


من  به تمنای  تو دل تا به هوس کشیده ام

دست به دست من بده تا به حذررسیده ام


رمز سماع در رگم ، شوق چکیده ازکفم

تا به جهان سبز تو  با عظمت رسیده ام


راه خطا تو بسته ای ،عین شراب بر لبم

از همه کوزه ها پرم تا به لبت رسیده ام


نقل به کام گشته ام ،مهره نشانه گشته ام

تا که به کوی بی کسان بینفسم رسیده ام


پاک کن این رنگ سیه،جلوه کن ای مرشد ومه

من که در این سوز گنه به اصفیا رسیده ام


تا به کی ازخصم درون،دود به ریش دل کنم

من که به ساحت نظر به لطف حق رسیده ام


fبر گزیده از وبلاک / بلور احساس




 

نوشته شده توسط نسیمه در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 ساعت 17:43 موضوع | لینک ثابت






در فصل گل چو بلبل مستم به جان گل

بلبخند می زنم چو بیابم نشان گل

در جشن باغ خنده ی گل را عزیز دار

شادی گزین که دیر نپاید زمان گل

در بستری ز عطر بخواباندت به ناز

یک شب اگر به باغ شوی میهمان گل

گل را مچین ز شاخه که گریان شود بهار

با گل وفا کنید شما را به جان گل

آغوش خویش بستر بلبل کند ز مهر

ای جان من فدای دل مهربان گل

وقتی تگرگ می شکند جام لاله را

از داغ او به گریه فتد باغبان گل

گوید که عمر می گذرد با شتاب باد

بشنو حدیث رفتن خود از زبان گل

گر عاشقی بیا و ببین لطف عشق را

شبنم چه نرم بوسه زند بر دهان گل

الماس دانه دانه ی شبنم به گل نگر

بس دیدنیست چهره ی گوهر نشان گل

دست بهار گوهر باران صبح را

همچون نگین نشانده چه زیبا میان گل

به به چه دلرباست که ماهی در آفتاب

زلف بلند خویش کند سایبان گل

کو شهرزاد عنچه لبم در شب بهار ؟

تا بشنوم به بوسه از او داستان گل

مهدی سهيلی


 

نوشته شده توسط نسیمه در شنبه نهم شهریور 1387 ساعت 0:25 موضوع | لینک ثابت





من نگويم که مرا از قفس آزاد کنيد
 
قفسم برده به باغی و دلم شاد کنيد


فصل گل ميگذرد همنفسان بهر خدا
بنشينيد به باغی و مرا ياد کنيد


ياد از اين مرغ گرفتار کنيد ای مرغان
چون تماشای گل و لاله و شمشاد کنيد


هر که دارد ز شما مرغ اسيری به قفس
برده به باغ و به ياد منش آزاد کنيد


آشيان من بيچاره اگر سوخت٬ چه باک
فکر ويران شدن خانهء صياد کنيد


شمع اگر کشته شد از باد مداريد عجب
ياده پروانهء هستی شده بر باد کنيد


بيستون بر سر راه است، مباد از شيرين
خبری گفته و غمگين دل فرهاد کنيد


جور بيداد کند، عمر جوان کوتاه
ای بزرگان وطن، بهر خدا داد کنيد


گر شد از جور شما خانهء موری ويران
خانهء خويش محال است که آباد کنيد


کنج ويرانهء زندان شد اگر سهم بهار
شکر آزادی و آن گنج خدا داد کنيد

شاعر: ملک الشعرا ( بهار )


 

نوشته شده توسط نسیمه در دوشنبه چهارم شهریور 1387 ساعت 0:19 موضوع | لینک ثابت



              من در اینجا دل مرا در کوچه های کابل است

             بر زبانم نام او برلب نوای کا بـل اســت

            ای خداوندی که می باشی لطیف و هم قهار

            لطف تو جای دیگر قهرت بـرای کابل است


چشمـان مــرا  به " بــلخ"  زیبا  ببرید    

  د ستان مرا  به لمــــــس " با با"  ببرید

 

خـا کســـتر قـلـب  داغ  هـجـرت  زده ام    

.بر سـینـــــه ی  داغــدار " بکـوا" ببرید

 

یا  پیکـر مـن  روان  آمـــــــــو  داریــد     

یـا روح  مــرا  بـه جســـــــم  دریـا  ببرید

 

ســوز جـگــــر نشــسته  در خـونـم  را     

 بــر مــرهــم " قنــــد هار"  بی  ما  ببرید

 

خشت وگل و سنگ از استخوانم  سازید    

  بـــر ســاخــتــن "کـابــل"  فـــردا  ببرید

 

صــد بوســه ی عــاشــقانه از لـبـهـا یـم    

برچهــره ی  سنگ  سنگ  کوه ها  ببرید

 

دامـن ، دامـن  شــگفـــتـن  شــعــرم  را    

بر  جلــوه ی  لا له های  صـــحرا  ببرید


شاعر  . بهار سعیــد


 

نوشته شده توسط نسیمه در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 ساعت 21:12 موضوع | لینک ثابت








شب چو در بستم و مست ار می نابش کردم
ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کــــــــــر دم

دیدی آن ترک ختا دشمن جان بــود مـــــرا
گر چـه عمری به خطـا دوست خطا بش کردم

منزل مردم بیــگانه جو شد خانــه چشــم
آنقدر گــریه نمودم مه خـرابــش کــردم

شرح داغ دل پروانه چو گفتــم با شمع
آتش در دلش افگنـدم و آبش کـــردم

غرق خون بود و نمی خوفت ز حسرت فرهاد
خواندم افسانه شرین و بخوابش کردم

دل که خونابه غم بود و جگر گوشه درد
بر سر آتش جور تو کبابش کـــــــــردم

زنده گی کردن من مردن تدریجی بود
آنچه جان کند تنم . عمر حسابش کردم


شاعر .. فرخی یزوی


 

نوشته شده توسط نسیمه در یکشنبه بیستم مرداد 1387 ساعت 22:56 موضوع | لینک ثابت



افتابا  بار دیگر خانه را پر نور کن       

 دوستان را شاد گردان دشمنان را کور کن

 

از پسی کوهی بر ا و سنگهارا لعل ساز      

 بار دیگر غوره هارا پخته و انگور کن

 

ای رفیق بیدلان وای انیس خسته گان        

دشت را وکشت را پر حل و پر نور کن

 

شمس تبریزی نقاب کبریا را بر کشا 

جان مشتاقان شمع روی خود پر نور کن

بروید ای حریفان بکشید   یار ما را        

 به من اورید یک دم صنم گریز پا را

 

به ترانه های شیرین به بهانه های رنگین   

 بکشید سوی خانه مه خوب وخوش لقا را

 

وگر او به وعده گوید که دم دگر بیایم       

 همه وعده  مکر باشد بفریبد او شما را

 

دم سخت گرم داردکه به جادویی وافسون   

 بزند گره بر اتش  و ببند د  او  هوا را

 

به مبارکی و شادی  چو نگار من در اید         

 بنشین نظاره میکن تو عجایب   خدا را

 

چو جما ل او بتا بد چه بود جمال خوبان     

 که رخ   چو افتابش  بکشد چراغ  ها را

 

برو ای دل سبک پر  به یمن  به دلبر من   

 برسان سلام و خدمت تو عقیق بی بها را

 

شه ماست  شمس دینم   به حقیقت یقینم         

 ز لبان  نبات ریزد  ببرد ز ما  عنا را


مولانا. بزگترین شاعر و عارف ا( دیوان شمس)


 

نوشته شده توسط نسیمه در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 ساعت 15:53 موضوع | لینک ثابت





دست از طلب ندارم تا کام من بر آيد
يا تن رسد به جانان يا جان ز تن بر آيد


بگشای تُربتم را بعد از وفات بنگر
کز آتش درونم دود از کفن بر آيد


بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران
بگشای لب که فرياد از مرد و زن بر آيد

جان بر لب است و حسرت در دل که از لبانش
نگرفته هیچ کامی جان از بدن برآید

از حسرت دهانش آمد به تنگ جانم
خود کام تنگ دستان کی زان دهن بر آيد


بر بوی آنکه در باغ يابد جلا ز رويد
آيد نسيم و هر دم گرد چمن بر آيد


گويند ذکر خيرش در خيل عشق بازان
هر جا که نام حافظ در انجمن بر آيد

شاعر:حافظ شيرازی


 

نوشته شده توسط نسیمه در پنجشنبه دهم مرداد 1387 ساعت 13:21 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting