>

نوشته شده توسط نسیمه در دوشنبه هشتم مهر 1387 ساعت 2:21 موضوع | لینک ثابت

مرا عاشق چنان باید که هر باری که برخیزد
قیامت های پرآتش ز هر سویی بر انگیزد
دلی خواهیم چون دوزخ که دوزخ را فرو سوزد
دو صد دریا بشوراند ز موج بحر نپرهیزد
چو شیری سوی جنگ آید دل او چون نهنگ آید
به جز خود هیچ نگذارد و با خود نیز بستیزد

امشبم تا به سحر دل به تمنای تو بود
تا سحر در نظرم نرگس شهلای تو بود
هر چه کردم که دل از خاطر تو برگيرم
نشد از بس همه جا ياد تو و جای تو بود
ياد باد از طرب دل که در آن جمع وصال
ديده تا قعر وجود محو تماشای تو بود
آن دو تا نرگس مست جام دلم را بشکست
وای از اين دل که اسير رخ زيبای تو بود
يادم از رنگ شراب آمد و وقت غروب
هر دو از رنگ دو تا زلف فريبای تو بود
من کجايم؟اينهمه بند و بلايم ز کجا؟
درد عشقی که همه وعدهء بی جای تو بود
حاليا وقت سحر آمد و شب خيمه کشيد
وه چه فرخنده شبی فرصت رويای تو بود
مبتلا دردی بديدم روزگارش چون بهار
نوشته شده توسط نسیمه در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 ساعت 18:59 موضوع | لینک ثابت

ازهمه کس بریده ام تا به خدا رسیده ام
مهربشر نمی خرم رحمت حق چودیده ام
نازترین نیا زها ، بودن با نیا ز بود
من به اله بی نیاز با دل خود رسیده ام
شاکرلطف حق منم، تا که به خدمتی رسم
اوکه جوازعالم است من به کجا رسیده ام
مکتب ومدرسه ترا ، پیرمغان ز او ترا
من که زجام این جهان به منتهی رسیده ام
من چه غرورکرده ام؟ریشه دوانده دردلم
خود ارنی ولن تری زگوش اورسیده ام
قامت بی ساز دلم در قلمت حصار شد
ای شه بی حصرونفر تا نگهت رسیده ام
مرشد حق من تویی،واسطه را من چکنم
موج طراوتم دهی من به جرس رسیده ام
گله بی رقیب را ، حمله گرگ ومیش را
من چه نهایتش دهم تا به خمت رسیده ام
کس نشمردمرحمت،روح جهانی ای حمد
ازکه سراغ گیرمت،من به خودت رسیده ام
من به تمنای تو دل تا به هوس کشیده ام
دست به دست من بده تا به حذررسیده ام
رمز سماع در رگم ، شوق چکیده ازکفم
تا به جهان سبز تو با عظمت رسیده ام
راه خطا تو بسته ای ،عین شراب بر لبم
از همه کوزه ها پرم تا به لبت رسیده ام
نقل به کام گشته ام ،مهره نشانه گشته ام
تا که به کوی بی کسان بینفسم رسیده ام
پاک کن این رنگ سیه،جلوه کن ای مرشد ومه
من که در این سوز گنه به اصفیا رسیده ام
تا به کی ازخصم درون،دود به ریش دل کنم
من که به ساحت نظر به لطف حق رسیده ام
fبر گزیده از وبلاک / بلور احساس
نوشته شده توسط نسیمه در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 ساعت 17:43 موضوع | لینک ثابت

نوشته شده توسط نسیمه در شنبه نهم شهریور 1387 ساعت 0:25 موضوع | لینک ثابت

من نگويم که مرا از قفس آزاد کنيد
قفسم برده به باغی و دلم شاد کنيد
فصل گل ميگذرد همنفسان بهر خدا
بنشينيد به باغی و مرا ياد کنيد
ياد از اين مرغ گرفتار کنيد ای مرغان
چون تماشای گل و لاله و شمشاد کنيد
هر که دارد ز شما مرغ اسيری به قفس
برده به باغ و به ياد منش آزاد کنيد
آشيان من بيچاره اگر سوخت٬ چه باک
فکر ويران شدن خانهء صياد کنيد
شمع اگر کشته شد از باد مداريد عجب
ياده پروانهء هستی شده بر باد کنيد
بيستون بر سر راه است، مباد از شيرين
خبری گفته و غمگين دل فرهاد کنيد
جور بيداد کند، عمر جوان کوتاه
ای بزرگان وطن، بهر خدا داد کنيد
گر شد از جور شما خانهء موری ويران
خانهء خويش محال است که آباد کنيد
کنج ويرانهء زندان شد اگر سهم بهار
شکر آزادی و آن گنج خدا داد کنيد
نوشته شده توسط نسیمه در دوشنبه چهارم شهریور 1387 ساعت 0:19 موضوع | لینک ثابت

من در اینجا دل مرا در کوچه های کابل است
بر زبانم نام او برلب نوای کا بـل اســت
ای خداوندی که می باشی لطیف و هم قهار
لطف تو جای دیگر قهرت بـرای کابل است

چشمـان مــرا به " بــلخ" زیبا ببرید
د ستان مرا به لمــــــس " با با" ببرید
خـا کســـتر قـلـب داغ هـجـرت زده ام
.بر سـینـــــه ی داغــدار " بکـوا" ببرید
یا پیکـر مـن روان آمـــــــــو داریــد
یـا روح مــرا بـه جســـــــم دریـا ببرید
ســوز جـگــــر نشــسته در خـونـم را
بــر مــرهــم " قنــــد هار" بی ما ببرید
خشت وگل و سنگ از استخوانم سازید
بـــر ســاخــتــن "کـابــل" فـــردا ببرید
صــد بوســه ی عــاشــقانه از لـبـهـا یـم
برچهــره ی سنگ سنگ کوه ها ببرید
دامـن ، دامـن شــگفـــتـن شــعــرم را
بر جلــوه ی لا له های صـــحرا ببرید
شاعر . بهار سعیــد
نوشته شده توسط نسیمه در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 ساعت 21:12 موضوع | لینک ثابت

نوشته شده توسط نسیمه در یکشنبه بیستم مرداد 1387 ساعت 22:56 موضوع | لینک ثابت

افتابا بار
دیگر خانه را پر نور کن
دوستان را شاد گردان دشمنان را کور کن
از پسی کوهی بر ا و سنگهارا لعل ساز
بار دیگر غوره هارا پخته و انگور کن
ای رفیق بیدلان وای انیس خسته گان
دشت را وکشت را پر حل و پر نور کن
شمس تبریزی نقاب کبریا را بر کشا
جان مشتاقان شمع روی خود پر نور کن

بروید ای حریفان بکشید یار ما
را
به من اورید یک دم صنم گریز پا را
به ترانه های شیرین به بهانه های رنگین
بکشید سوی خانه مه خوب وخوش لقا را
وگر او به وعده گوید که دم دگر بیایم
همه وعده مکر باشد بفریبد او شما را
دم سخت گرم داردکه به جادویی وافسون
بزند گره بر اتش و ببند د او هوا را
به مبارکی و شادی چو نگار من در اید
بنشین نظاره میکن تو عجایب خدا را
چو جما ل او
بتا بد چه بود جمال خوبان
که
رخ چو افتابش بکشد چراغ ها را
برو ای دل سبک پر به یمن به دلبر من
برسان سلام و خدمت تو عقیق بی
بها را
شه ماست شمس
دینم به حقیقت یقینم
ز لبان نبات ریزد ببرد ز ما عنا را
نوشته شده توسط نسیمه در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 ساعت 15:53 موضوع | لینک ثابت

دست از طلب ندارم تا کام من بر آيد
يا تن رسد به جانان يا جان ز تن بر آيد
بگشای تُربتم را بعد از وفات بنگر
کز آتش درونم دود از کفن بر آيد
بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران
بگشای لب که فرياد از مرد و زن بر آيد
جان بر لب است و حسرت در دل که از لبانش
نگرفته هیچ کامی جان از بدن برآید
از حسرت دهانش آمد به تنگ جانم
خود کام تنگ دستان کی زان دهن بر آيد
بر بوی آنکه در باغ يابد جلا ز رويد
آيد نسيم و هر دم گرد چمن بر آيد
گويند ذکر خيرش در خيل عشق بازان
هر جا که نام حافظ در انجمن بر آيد
نوشته شده توسط نسیمه در پنجشنبه دهم مرداد 1387 ساعت 13:21 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

نسیمه هستم سال هااست از وطن آواره ام. شاعر نیستم اما با شعر زندگی می کنم و شاعران خوب را دوست دارم. این روزنه را به روی دوستان، برای رهایی از حصار تنهایی لحظه های دلتنگی ام کشوده ام...
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY